اسماعيل ناظم
51
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )
هرچند كمال به مفهوم و معناى اولى خود از مقولهء مضاف و از جمله اعراض است ( و نبايد مقولهء مضاف را - كه امر عرضى است - در تعريف نفس - كه جوهر است - آورد و آن را جنس براى نفس قرار داد ليكن شايسته اين است كه جنس براى جوهرى باشد كه ( به اعتبار جهت تعلق به بدن ) به نام نفس ناميده مىشود ( و بدين اعتبار يعنى به اعتبار جهت نفسيت ، جنبهء مضاف و رنگ اضافه به خود مىگيرد ) ؛ زيرا تعريف مزبور ، تعريف ذات و حقيقت جوهريه نفس نيست ، بلكه تعريف مفهوم نفسيت او است كه اين مفهوم ، خود نوعى از اضافه است . و اما الفاظى كه در تعريف مذكور آوردهاند ، مانند لفظ « اول » و لفظ « طبيعى » و لفظ « آلى » و لفظ « ذى حيوة بالقوة » ، فصولى هستند كه به وسيلهء هريك از آنها يك چيزى از تعريف نفس خارج گشته تا تعريف مذكور فقط شامل نفس گردد . بنابراين كمالات و آثار و خصوصيات مشهود از جسمى كه به دست بشر ساخته مىشود ، نفس نيستند و به وسيلهء لفظ آلى از صور عناصر و صور معادن - كه منشأ آثار و خواصى هستند - احتراز جستهاند تا بدينوسيله صور عناصر و صور معادن كه به مادهء آنها تعلق يافتهاند ، از تعريف نفس خارج شوند . زيرا مقصود حكما از آوردن اين لفظ در تعريف نفس اين است كه جسم دارندهء نفس مشتمل باشد بر آلات و قواى نفسانيه . ( مانند آلاتى كه مراكز حواس پنجگانهء ظاهرى و حواس پنجگانهء باطنى و قواى مشتمل بر اجزاى مختلف باشد . و مسلّم است كه جسم عناصر و يا معادن مشتمل بر آلات و قواى نامبرده نيست ) . و به وسيلهء لفظ « ذى حياة بالقوة » ، نفوس فلكيه از تعريف نفس خارج مىشوند ، البته به رأى آنان كه نفس را متعلق به جسم فلك كلى و مختص به آن مىدانند و كواكب و افلاك جزئيه مانند خوارج و تداويرى كه در داخل فلك كلى محيط بر آنها قرار گرفتهاند ، نزد آنها به منزلهء آلات و قواى موجود در آنها به منزلهء فروغ منشعب از آن نفساند . ( زيرا نفس فلكى با اين نظريه ، درست مانند نفس ارضى است كه به بدن تعلق گرفته و افلاك جزئيه و قواى موجود در آنها به منزلهء آلات و قوا و فروع اويند ؛ همانطور كه قوا و آلات و مراكز موجود در نفوس ارضيه ، آلات و فروع